همدیگرو می خوان. برای همیشه. برای زندگی. برای مردگی. برای هر لحظه. برای همه چی هم. همه چی با هم.
گاهی همه چی می ریزه بهم. نمی خوادش. برای زندگی. برای مردگی. برای حتی ی لحظه. اصلا نمی خوادش.
گریه می کنه
همش داره گریه می کنه
چه با اشک
چه بی اشک
این ماجرای آدمیه که همیشه گریه می کنه.
میگم: بیچارررررررررررررههههههههههه
براش دعا کنیم هان؟
از دو روز پیش شروع کرد. دو شب پیش تو دلم داد می زدم که نمی تونم بیدار بمونم . زدم تو صورت خودمو شروع کردم کارم مردمو تموم کردن. با خودم تکرار می کردم این آخرین باره که سگ خوری کارای دانشجویی رو می کنم. ساعت 6 براش پیک کردم. 2 ساعت کابوس دیدم.حاضر شدم رفتم که ساعت 2 امتحان بدم. برگشتنی رفتیم که ترنج 2 غذا بخوریم. بسته بود. تنم ضعف می رفت و منتظر بودم که زودتر 2 روز بعد بشه و تو بغلت سرمو بذارم زمین.امروز 2 تایی زدیم بیرون که مال خودمون باشیم.سر ساعت 2 بهم 2 ساعت فرصت دادی . و 2 سال به باد رفت.
من با صورت کریهم - مثانه ی پر گریه های تو ریخته ام- دل پرم- دستای مریضم- قوز کمرم- لباسای چرکم 12 ساعته که نشستم تو رونگاه می کنم و نقشه خورد کردن کله ی خودمو می کشم که چرا ساعت 2 شده و هنوز تو کله پوکم هیچ فهمی نیست جز لرزیدن مغزم که حالا گوشا و گونه هامو دست گرفته.

